مرتضى مطهرى

325

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

همين قدر مىداند اصل عليت وجود دارد اما نمىتواند منطقاً آن را ثابت كند كه چرا وجود دارد . مثلًا ما مىگوييم آب در صد درجه حرارت تبديل به بخار مىشود و در صفر درجه حرارت تبديل به يخ مىشود ؛ يعنى صد درجه حرارت را علت بخار شدن ، و صفر درجه حرارت را علت يخ بستن آب مىدانيم . مىگويد اگر از ما بپرسند چرا اينچنين است كه آب در صد درجه بايد تبديل به بخار بشود و در صفر درجه تبديل به يخ ، مىگوييم اين را ديگر ما نمىتوانيم برايش دليل بياوريم چون ما مىبينيم اين‌طور هست . اگر اتفاقاً عكس اين مىبود يعنى هميشه آب در صد درجه حرارت تبديل به يخ مىشد و در صفر درجه تبديل به بخار مىشد ، باز همين‌طور بود كه هست ؛ يعنى عقل ما نمىگويد منطقاً بايد اينچنين باشد . اينچنين هست اما عقل نمىتواند بفهمد كه منطقاً هم بايد اينچنين باشد يعنى خلافش محال است . ولى يك باب ديگر ما داريم و آن باب دليل است نه باب علت ؛ يعنى يك چيز دليل براى چيز ديگر است نه علت براى چيز ديگر . آنجاست كه استنتاج مىشود ؛ يعنى آنجا كه ذهن چيزى را از چيز ديگر نتيجه گيرى مىكند . مثل اين كه شما مىگوييد كه زاويهء الف مساوى است با زاويهء ب ، زاويهء ب مساوى است با زاويهء ج ، پس زاويهء الف مساوى است با زاويهء ج . اين « پس . . . » يك استنتاج منطقى و قطعى است ؛ يعنى ذهن مىفهمد كه غير از اين نمىشود ، نه اين كه ما چون در خارج اين‌طور ديده‌ايم مىگوييم اين‌طور است . مثل اين كه اگر سه نفر هم قد باشند مىگوييم آقاى « الف » قدش برابر است با آقاى « ب » ، آقاى « ب » هم برابر است با آقاى « ج » و آقاى « الف » هم باز با آقاى « ج » ديده‌ايم برابر است . نه ، اين يك امرى است منطقى ؛ يعنى مىگوييم اگر « الف » برابر باشد با « ب » و « ب » برابر باشد با « ج » ، امكان ندارد كه « الف » برابر نباشد با « ج » ؛ يعنى منطقاً جز اين نمىشود . اين را مىگوييم « ضرورت منطقى » . پس مىگويد در باب « عليت » هيچ ضرورت عقلى وجود ندارد ، ولى در باب « دليل » ضرورت منطقى و ضرورت عقلى وجود دارد . هگل تمام فلسفه‌اش با اين اصل شروع مىشود و با همين اصل ادامه پيدا مىكند ، چون فلسفهء او فلسفه‌اى است كه در آن عقل و عين و ذهن و خارج يكى هستند ؛ يعنى مىگويد هرچه كه من در ذهن استدلال مىكنم همان چيزى است كه در خارج هم همان است ، چيز ديگرى نيست . آن وقت ديالكتيك خودش را از هستى شروع مىكند ، بعد با يك نوع استدلال [ نيستى را نتيجه مىگيرد . ] البته استدلالش غلط است . مىگويد هستى را اگر مطلق بگيريم مساوى است با نيستى ؛ يعنى هستى بدون اين كه به چيزى تعلق داشته باشد برابر است با نيستى . پس هستى نيست ، يا هستى نيستى است . مىگويد منطقاً اين‌طور است ، منطقاً عقل استنتاج مىكند نيستى را از هستى به‌طور مطلق . همين قدر كه نيستى از هستى نتيجه شد ، اين برابر مىشود با « شدن » ؛ يعنى « شدن » عبارت است از جمع هستى و نيستى . اين يك نوع نتيجه گيرى منطقى است كه منطقاً نيستى از هستى نتيجه مىشود و « شدن » از ايندو با يكديگر نتيجه مىشود . اين